همه چیز آرام بود. کتاب باز بود، قهوه هنوز گرم بود و قلم در دست. قرار بود این شب، شبِ پیروزی باشد؛ شبِ تمام کردن آن پروژهای که ماهها انتظارش را میکشیدیم.
اما ناگهان… یک لرزش کوچک.
گوشی روی میز لرزید. یک نوتیفیکیشن ساده. فقط یک پیام.
اما آن پیام، فقط یک پیام نبود. آن، «فرشتهی نجات» بود. در همان لحظه که مغز تو با پیچیدگیِ فرمولها یا ابهامِ یک پاراگرافِ دشوار دستوپنجه نرم میکرد، آن لرزش مثل یک راهِ فرار، پیشِ رویت ظاهر شد.
تو با خودت میگویی: «فقط یک لحظه چک میکنم، بعد برمیگردم.»
اما حقیقت این نیست. تو نمیخواهی پیام را ببینی؛ تو میخواهی از آن «چیزی» فرار کنی که همین حالا در درون توست.
لینک پادکست در آپارات :
لینک اینستاگرام برای ارتباط عمیق و کاربردی
https://www.instagram.com/dr.maryamabdoli?utm_source=qr&igsh=ZmIzeDYyZzlpMWIy










دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.